نویسنده (های) وبلاگ شهرام الف، خبرنگار بدون مرز و با مرز!
آرشیو وبلاگ
      پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی (آدرس پژوهشگاه علوم انسانی # بزرگراه کردستان، نبش خ 64 غربی)
دکتر مجتهدی: کانت احیاگر فکر فلسفی در غرب است نویسنده: شهرام الف، خبرنگار بدون مرز و با مرز! - ۱۳٩٢/٢/٤

 

 

 

کانت احیاگر  فکر فلسفی  در غرب است

فرهیختگان/سجاد صداقت: کانت یکی از فیلسوفان مهم قرن هجدهم و پس از آن است. اجازه دهید در نگاه به جایگاه او در تاریخ تفکر و اندیشه به‌عنوان اولین سوال از شما بخواهم درباره مقام کانت در فلسفه جدید صحبت کنید و جایگاه او را در تفکر مغرب زمین واکاوی کنید.




کانت در اواخر قرن هجدهم میلادی در تاریخ فلسفه غربی نقطه عطفی است. در تاریخ فلسفه می‌توان از متفکران قبل و بعد از کانت صحبت کرد. البته این موضوع دلیل بر این نیست که ما طرفدار یا مخالف فلسفه کانت باشیم اما در هر صورت همان‌طور که عرض کردم کانت نقطه‌ای است که قابل ملاحظه است و بعد از فلسفه کانت نمی‌شود بی‌توجه به گفته‌های او، بقیه افکار غربی را و در نتیجه بقیه افکاری را که در دنیا رایج شد، شناخت و این امر محرزی است.
 به چه دلیل می‌توان کانت را به‌عنوان نقطه عطف بیان کرد؟ خصوصیات ویژه فلسفه او چیست که کانت را درخور چنین جایگاهی قرار می‌دهد؟
برای اینکه با کانت یک روش جدید مطالعات علمی و فلسفی شروع شده که قبل از کانت به این نحو وجود نداشته است. این نکته را کانت با اشاره به انقلاب کوپرنیکی در علم هیئت بیان کرده است. همان‌طور که در علم هیئت، کوپرنیک در اوایل قرن شانزدهم نظرگاه بحث را عوض کرده یعنی از نظرگاه دیگر به جهان، عالم طبیعت و عالم فضا نگاه کرده، کانت بیان می‌کند در فلسفه کاری کرده و آن تغییر نوعی نظرگاه است. او آن نظرگاه جزمی سابق را کنار گذاشته و با یک نظرگاه نقادی به علم، اعمال، آرزوها و اهداف انسان پرداخته است. این نظرگاه نقادی را، که فلسفه نقادی کانت نیز نامیده می‌شود، به‌طور فلسفی «استعلایی» می‌گویند. فلسفه استعلایی کانت قبل از او به این شکل در تاریخ تفکر وجود نداشته است. حتی به معنایی می‌شود گفت یک نوع احیای فکر فلسفی با کانت در اواخر قرن هجدهم در غرب اتفاق می‌افتد که خیلی تازگی دارد.
 آقای دکتر! همان‌گونه که اشاره کردید فلسفه استعلایی مهم‌ترین بخش از تفکرات کانت را در بر می‌گیرد. لطفا مقداری راجع به فلسفه استعلایی و خصوصیات آن توضیح دهید. کانت چه چیزی را فلسفه استعلایی می‌داند؟
این روش استعلایی به جای اینکه ما را به صورت جزمی با مطالب آگاه کند، شرایط ماتقدم شناخت، عمل اخلاقی و هنر را می‌خواهد به ما نشان دهد. شرایط ماتقدم یعنی شرایطی که بدون توجه به آنها، علم، اخلاق، هنر و اهداف دیگر به وجود نمی‌آید. کانت می‌خواهد شرایط بنیادی و زیربنایی شناخت، اخلاق و هنر را نشان دهد. در این راستا سه کتاب را به این سه موضوع اختصاص داده و این نوع فلسفه را هم بعد از ۵۶ سالگی آغاز کرده است. یعنی دوره تکمیلی بسیار طولانی‌ای در زندگی کانت می‌بینیم که گویی درختی است که دیر به بار نشسته است برخلاف کسانی چون هیوم که در ۳۲ سالگی همه افکار اساسی‌اش را بیان کرده بود، کانت وقتی فلسفه استعلایی را با جزئیات و قدرت فوق‌العاده و با تاکید بر اجزای اصلی مقولات ذهنی انسان به رشته تحریر در آورد، ۵۶ سال داشت. از این لحاظ مقام کانت چه در تاریخ فلسفه آلمان و چه جهان کاملا روشن می‌شود که دیدگاه و موضع جدیدی را توانسته است پیدا کند. البته می‌توانیم ذکر کنیم که این دیدگاه جدید به صورت بطئی در نزد فلاسفه قبلی به شکلی وجود داشته اما کسی که فلسفه استعلایی را واقعا بیان کرده، کانت است. در حاشیه هم باید نکته‌ای را ذکر کنم که شاید برای مصور کردن بحث من دور از ذهن نباشد. در شهر برلین دو خیابان اصلی وجود دارد که یکی به نام لایبنیتس است که فلسفه سنتی و اصیل آلمان را قبل از کانت بیان می‌کند و خیابان دیگر که بر آن عمود است و آن را قطع می‌کند، کانت نام دارد. این تصویر در شهر برلین که سال‌ها پایتخت اصلی فرهنگی و سیاسی آلمان بوده و هنوز اهمیت خود را به نحوی دیگر حفظ کرده آنچه را که در این بحث بیان می‌کنم به خوبی نشان می‌دهند. فلسفه کانت فلسفه لایبنیتس را قطع می‌کند. اینها به موازات یکدیگر نیستند اما در نقطه‌ای که همدیگر را قطع می‌کنند عظمت فکر آلمانی را نشان می‌دهد. کانت در قرن ۱۸ در آلمان یک چهره جدید است و فرق دارد با آنچه قبلا در آلمان بود و در عین حال بهره اصلی فکر خود را از همان سنت گرفته است. کانت به سنت لایبنیتس توجه کرده ولی
لایبنیتسی نیست. کانت به سنت کریستین وولف توجه کرده ولی پیرو وولف نیست. کانت به تفکر انگلیسی و به نظر من در درجه اول جان لاک و در درجه بعدی هیوم توجه ویژه‌ای داشته است اما درنهایت کانت نه وولزی است و نه هیومی. خود او نوشته است  هیوم او را از خواب جزمی بیدار کرده است ولی درنهایت هیومی باقی نمانده و بسیار فراتر از هیوم رفته است. در هیوم روش استعلایی دیده نمی‌شود. مشخصه فلسفه کانت روش استعلایی است که اهمیت بسیاری دارد یعنی بحث در شرایط ماتقدم امور. ما بدون اینکه امور را تعریف یا وصف کنیم باید بدانیم در چه شرایطی اینها تشکل یافته‌اند. تشکل یک فکر در شرایط بنیادی آن فکر.
 با توجه به مطالبی که بیان کردید به نظر می‌رسد که کانت نه‌تنها در دنیا که در خود آلمان نیز اهمیت دارد. بدون شک آلمان به‌عنوان یکی از مهم‌ترین جایگاه‌های رشد تفکر فلسفی بخشی از فلسفه خود را مدیون کانت است. لطفا از جایگاه کانت در فلسفه آلمان و تاثیر او بر پسینیانش بفرمایید.  
دانشمندان پس از کانت در آلمان که شاید مانند هگل شهرت‌شان بیش از کانت نیز باشد، خواه ناخواه از فلسفه استعلایی او تغذیه کرده‌اند. فلسفه‌های فیخته، شیلینگ، هگل و بعضی فلسفه‌های دیگر که در آلمان رایج شدند و در یک خط مستقیم پیشرفت کردند تا برسیم به متفکران جدید مثل هایدگر و هوسرل، به نحوی بی‌توجه به کانت و کار بنیادی او نبودند و به همین دلیل است که تفکر را شکل دادند و نتایج خاص خود را به دست آوردند؛ اگر چه ظاهرا در جهت مخالف با کانت باشند اما سرچشمه اصلی جای دیگری است. بعد از کانت، فیخته فلسفه عملی و عقل عملی خود را بر پایه اراده و براساس اخلاق کانت به وجود آورد. تمام فلسفه فیخته تحلیلی است، او بسیار استادانه آنچه را که کانت در فلسفه اخلاقش عقل عملی یا عقل ارادی نام می‌گذارد، به‌عنوان زیربنیادی در اندیشه‌اش قرار می‌دهد. کتاب هنر کانت نیز مورد استفاده شیلینگ است. شیلینگ به هنر یک جنبه هستی‌شناسی داد. نظر او در هنر به خود هنر و آثار هنری و به جنبه‌های مختلف هنری اختصاص ندارد بلکه یک جنبه هستی‌شناسی پیدا می‌کند. این جهان در بطن زیبایی‌شناسی که دارد، هستی‌اش را بروز می‌دهد. هنر زیربنای منطق ارغنون هستی‌شناسی است که شیلینگ به آن معتقد است و در این اندیشه از آرای کانت استفاده کرده است.
 تاثیر کانت بر هگل به چه صورتی بوده است؟
در میان فیلسوفان آلمانی از همه مهم‌تر - چون از لحاظ سیاسی نیز کاربرد دارد - شاید هگل باشد. هگل به قسمت اول فلسفه کانت یعنی «نقادی عقل محض» توجه کرده است. «نقادی عقل محض» کتاب اول کانت است و در سال ۱۷۸۱ به‌عنوان یک اثر نه‌فقط موثر بلکه سرنوشت‌ساز نوشته شده و اولین اثری است که براساس آن کانت را به‌عنوان فیلسوف بزرگی می‌شناسیم. هگل برخلاف فیخته مساله اراده را بنیادی و اصل قرار نمی‌دهد. مساله تخیل و هنر را نیز اصل قرار نمی‌دهد بلکه مساله عقل را مدنظر می‌گیرد. هگل منطق استعلایی کانت را با استادی بسیار استثنایی و در عین حال جالب توجه به آنچه او دیالکتیک می‌نامد، تبدیل می‌کند. فلسفه دیالکتیکی هگل رونوشت خاصی از منطق استعلایی کانت است. البته اینها با هم منافات دارند اما اگر آن فعالیت عقلانی کانت نمی‌بود هگل هم نمی‌توانست منطق خاص خود را بنیان نهد و جنبه هستی‌شناسی به آن دهد یعنی منطقی که به سبک ارسطو صوری نیست بلکه منطقی و ذاتا عقلانی است و از دل هستی برمی‌خیزد و خود هستی را بیان می‌کند. اگر به اجمال کتاب «نقادی عقل محض» کانت را مطالعه کنیم این بحثی را که عنوان می‌کنم اهمیت خاصی می‌یابد. عنوان ۱۰۰ صفحه آخر این کتاب روش‌شناسی فلسفه نظری است. در این ۱۰۰ صفحه که بسیار مهم و فلسفه هگل از این صفحه‌ها نشات گرفته است، کانت می‌گوید اگر ما در مطالعاتی که انجام می‌دهیم، دقت کنیم ضوابطی است که براساس آنها باید روش‌شناسی خود را معتبر کنیم. کانت اولین ضابطه را انضباط می‌نامد؛ فکر علمی یا فلسفی باید منظم و دارای انضباط باشد یعنی نظامی را در بر داشته باشد. دومین ضابطه این است که تفکر قانونمند باشد. سومین ضابطه که از همه مهم‌تر است در زبان آلمانی «آرشیتکتونیک» گفته می‌شود که من آن را به «ساختار معماری‌گونه» ترجمه کرده‌ام. یک فکر علمیِ فلسفیِ معتبرِ محکم باید فلسفه‌مند و قانون‌مند باشد اما باید ساختار و بنیانی داشته باشد که بقیه مطالب براساس آن استحکام پیدا کند یعنی به‌طور ساده‌تر یک نظام درونی عقلانی غیرقابل انکار داشته باشد. بالاخره ضابطه چهارم که در کتاب آمده، تاریخ است. یک فکر تاریخ دارد. این قسمت از بحث کانت در کتاب اصلی‌اش بسیار کوتاه است اما در آنجا نشان می‌دهد فلسفه از دل تاریخ خودش برمی‌خیزد و بدون آن معنا نمی‌دهد و در تاریخ تکوین پیدا می‌کند و شخصیت انسان نیز در دل تاریخ شکل می‌گیرد. به عقیده بنده، هگل بیشتر به این قسمت توجه کرده است و این امر کل منطق هگل را تشکیل می‌دهد. منطق هگل منطقی است که از دل هستی برمی‌خیزد و در سیر تاریخی خود معنا پیدا می‌کند. هر دوره و زمانی منطق خاص خودش را دارد و این را نوعی جهت عقلی می‌داند و هگل با اقتباس خود از آرای کانت قائل به این است که در تاریخ بشری یک جهت عقلانی معینی وجود دارد که طبق منطق درونی خودش براساس ضرورتی تحقق پیدا می‌کند. اگر ما این نتایج را با نتایج کانت مقایسه کنیم متوجه می‌شویم که تفکرات هگل مانند کانت نیست ولی ریشه‌های کانتی فکر هگل را نمی‌توان انکار کرد و برای درست فهمیدن بخش‌هایی از افکار هگل باید فلسفه کانت و نحوه‌ای که هگل می‌خواسته از آن استفاده کند را باید درست فهمید. البته این را هم باید اشاره کنم که بعد از این مطالبی که هگل از فلسفه کانت استخراج کرده، فلسفه کانت به‌طور مستقل بعد از هگل باقی مانده است. این را از آن جهت بیان می‌کنم که علوم تحصیلی تا حدودی در فلسفه هگل نادیده گرفته شده و هگل علم را صرفا فلسفه دانسته است؛ در عین حالی که کانت کمی معتدل‌تر علوم جدیدتر را در جایگاه خود بحث و ریشه‌های بنیادی آن را تحلیل می‌کند، به‌طوری که برخی از فلاسفه اواخر قرن ۱۹ و قرن ۲۰ برای اینکه بتوانند از هگل فراتر روند یا راهی به آینده غیر هگلی بگشایند، دوباره به کانت بازگشتند و اهمیت کانت را در قبال بعضی از زیاده‌روی‌های هگل نشان می‌دهند؛ هر چند که هر دو بحث به‌گونه‌ای مکمل هم هستند و از لحاظ فرهنگ فلسفی کانت یکی از قله‌های اصلی و اجتناب‌ناپذیر فلسفه غربی در تمام هستی است.
 

 

  نظرات ()
مطالب اخیر کتابهای فارسی جدید کتابخانه مرکزی لیست عنوان کتابهای جدید فارسی (سری جدید10 تیر 96) پایگاه داده‌های زبان فارسی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی غم‌انگیزترین نامه یک دختر به بابا گفتگو با سرپرست پژوهشگاه علوم انسانی زنده یاد دکتر صادق آئینه وند نسخه الکتریکی مجموعه انسان و فرهنگ مصاحبه دکتر آیینه وند با مهر روحانی: علوم انسانی باید معظلات اجتماعی را حل کند